ضرب المثل های شیرین فارسی همراه داستان
تا چه اندازه با ضرب المثل ها آشناییت دارید؟
ضربالمثل گونهای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس آن نهفته است. بسیاری از این داستانها از یادها رفته و پیشینه برخی از ضربالمثلها بر مردم و عوام دیگر روشن نیست با ، اینحال در زبان بکار میروند و همگی شیوه کاربرد و منظور از کاربرد آنها را میدانند.
- زین حسن تا آن حسن صد گز رسن…
- زد که زد خوب کرد که زد…
- روی یخ گرد و خاک بلند نکن
۱- زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
داستان:
غالبا اتفاق می افتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی به جان خویش و عائله اش رحم نمی کند و بالمال جان بر سر تحصیل مال و ثروت می دهد ولی دیگری را چنان جود و سخایی است که به قول استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب :«حاتم طایی را به چیزی نمی گیرد و اگر تشنه ای را دریایی و ذره ای را خورشیدی بخشد این همه در چشم همتش به چیزی نمی آید.»
در چنین مواردی اگر پای قیاس و مقایسه این دو عنصر که در دو قطب مخالف قرار دارند در میان آید از باب طنز و کنایه نیشخندی می زنند و می گویند : «زین حسن تا آن حسن صد گز رسن« و یا به اصطلاح عامیانه «این کجا و آن کجا.»
ابتدا فکر می کردم که در این ضرب المثل عامیانه دو کلمه حسن را از باب رعایت قافیه استعمال می کنند و این مثل سائر نباید ریشه و اساس داشته باشد تا به دنبال آن پی جویی کنم ولی اخیرا به همت مولانا بر آن دست یافتم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سلطان محمد خوارزمشاه ندیم و مصاحبی داشت به نام حسن
عمادالملک ساوه ای که در اواخر عهد سلطان محمد از وزیران و مقربان خاصش بوده است.
عمادالملک در شفاعت گری و پایمردی و تحقق نیاز نیازمندان و تجلیل و بزرگداشت
شاعران و نویسندگان، وزیری نیک اندیش و برای سلطان مایه ی نیکنامی بوده است. در
یکی از روزهای جلوس سلطان که بزرگان و خاصان دربار را پذیرفته بود شاعری با
استجاره قبلی به حضور آمد و قصیده ای غرا با اشارات و استعارات و تشبیهات مناسب در
مدح سلطان می خواند. چون سلطان هزار دینارش صله می فرماید، وزیرش حسن عمادالملک
این مقدار صله را از جانب سلطان اندک و نادر برخورد نشان می دهد و برای شاعر ده
هزار دینار از خزانه سلطان حاصل می کند. چون شاعر می پرسد :«کدام کس از ارکان حضرت
این عطا را سبب شده است؟» می گویند وزیری است که حسن نام دارد.
چندی بعد که فقر و افلاس شاعر را دوباره به مدحت گری وا می دارد سلطان همچنان به شیوه سابق هزار دینارش صله می فرماید اما متاسفانه وزیر سابق از دار دنیا رفته و وزیر جدید سلطان از قضای روزگار، او هم نامش حسن بوده است که برخلاف آن حسن سلطان را از این مقدار مال بخشی مانع می آید و با تاخیر و لیت و لعل که در ادای حواله مال می ورزد شاعر بیچاره و وام دار را اضطرارا به دریافت ربعی از عشر آن و به روایتی عشر آن راضی می کند. اینجا وقتی شاعر متوجه می شود که این وزیر جدید هم حسن نام دارد در می یابد که بین حسن تا حسن تفاوت بسیار است و یا به اصطلاح دیگر «زین حسن تا آن حسن صد گز رسن»
و آنجا که سلطان به وزیر ِبد گوش دارد تا ابد برای وی و سلطنتش مایه رسوایی خواهد بود، همچنان که دیدیم ملک و مملکت و حتی جان و مال و خانمانش را بر باد داد و مغولان خونخوار را به ویرانی بلاد و امصار و کشتار مردم بی گناه ایران واداشت.
۲- زد که زد خوب کرد که زد
داستان:
هروقت روستایی ساده دلی بنشیند و «خیال پلو» بپزد و آرزوهای دور و دراز ببافد حاضران این مثل را می زنند.
می گویند یک روز زنی که شغلش ماست فروشی بود، ظرف ماستش را
رو سرش گذاشته بود و برای فروختن به شهر می برد. در راه با خودش فکر کرد که «ماست
را می فروشم و از قیمت آن چند تا تخم مرغ میخرم. تخم مرغ ها را زیر مرغ همسایه
میذارم تا جوجه بشه. جوجه ها که مرغ شدند می فروشم و از قیمت آن گوسفند می خرم. کم
کم گوسفندهام زیاد میشه، یک روز میان چوپون من و چوپون کدخدا زد و خورد میشه کدخدا
مرا میخواد و از من میپرسه : چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟
منم میگم : زد که زد خوب کرد که زد !» زن که در عالم خیال بود همینطور که گفت : «زد
که زد خوب کرد که زد» سرش را تکان داد و ظرف ماستی از رو سرش به زمین افتاد و ماست
ها پخش زمین شد.
۳- روی یخ گرد و خاک بلند نکن
داستان:
وقتی کسی بیخود و بی جهت بهانه بگیرد این مثل را می گویند.
روزهای آخر زمستان بود و هنوز کوه ها برف داشت و یخبندان بود، چوپانی بز لاغر و
لنگی را که نمی توانست از کوره راه های یخ بسته کوه بگذرد در سر چفت (آغل) گذاشت
تا حیوان در همان اطراف چفت و خانه بچرد.
عصر که می شد و چوپان گله را از صحرا و کوه می آورد این بز
هم می رفت توی رمه و قاطی آنها می شد و شب را در چفت می خوابید. یک روز که بز داشت
دور و بر چفت می چرید و سگ ها هم آن طرف خوابیده بودند یک گرگ داشت از آنجا رد می
شد و بز را دید اما جرات نکرد به او حمله کند چون می دانست که سگ های ده امانش نمی
دهند. ناچار فکری کرد و آرام آرام پیش بز آمد و خیلی یواش و آهسته بز را صدا
کرد.
بز گفت : «چیه؟ چه می خواهی؟» گرگ گفت : «اینجا نچر» بز گفت : «برای چه؟» گرگ گفت
: «میدانی چون دیدم تو خیلی لاغری دلم به رحم آمد خواستم راهی به تو نشان بدهم که
زود چاق بشوی» بز با خودش گفت : «شاید هم گرگ راست بگوید بهتر است حرف گرگ را گوش
بدهم بلکه از این لاغری و بیحالی بیرون بیایم» بعد از گرگ پرسید : «خب بگو ببینم
چطور من می تونم چاق بشم؟» گرگ گفت : «این زمین، زمین وقف است و علفش تو را فربه و
چاق نمی کند، راهش هم اینست که بروی بالای آن کوه که من الان از آنجا می آیم و از
علف های سبز و تر و تازه آنجا بخوری من هم دارم می روم به سفر !»
بز با خودش فکر کرد که خب گرگ که به سفر می رود و آن طرف کوه هم رمه گوسفندها و چوپان هست بهتر است که کمی صبر کنم وقتی گرگ دور شد من هم بروم آنجا بچرم عصر هم با گوسفندها برگردم.
گرگ که بز را در فکر دید فهمید که حیله اش گرفته، از بز خداحافظی کرد و به راه افتاد و رفت سر راه بز کمین کرد. بز هم که دید گرگ راهش را گرفت و رفت خیالش راحت شد و شروع کرد از کوه بالا رفتن، اما توی راه یک مرتبه دید که ای دل غافل گرگه دارد دنبالش می آید. بز فکری کرد و ایستاد تا گرگ به او رسید. بز گفت : «می دانم که می خواهی مرا بخوری، من هم از دل و جان حاضرم چون که از زندگیم سیر شده ام، فقط از تو می خواهم که کمی صبر کنی تا بالای کوه برسیم و آنجا مرا بخوری، چون که اگر بخواهی اینجا مرا بخوری نزدیک ده است و از سر و صدا و جیغ من سگ ها می آیند و نمی گذارند مرا بخوری آن وقت، هم تو چیزی گیرت نمی آید و هم من این وسط نفله می شوم اگر جیغ هم نکشم نمی شود آخر جان است بادمجان که نیست !» گرگ دید نه بابا بز هم حرف ناحسابی نمی زند.
خلاصه شرطش را قبول کرد و بز از جلو و گرگ از عقب بنا کردند از کوه بالا رفتن، گرگ که دید نزدیک است بالای کوه برسند شروع کرد به بهانه گرفتن و سر بز داد زد که «یخ سرگرد نده» بز که فهمید گرگ دنبال بهانه است با مهربانی گفت: «ای گرگ من که می دانم خوراک تو هستم، تو خودت هم که می دانی هرچه به قله کوه برسیم امن تر است پس چرا عجله می کنی من که گفتم از زنده بودن سیر شدم وگرنه همان پایین کوه جیغ می کشیدم و سگ ها به سرعت می ریختند.»
گرگ گفت : «آخه کمی یواش برو، گرد و خاک نکن نزدیکه چشمای من کور بشه». بز گفت : «آی گرگ ! روی یخ راه رفتن که گرد نداره، بیجا بهانه نگیر» خلاصه راهشان را ادامه دادند تا به سر کوه برسند.
اما گرگ از پشت سرش ترس داشت که مبادا سگ های ده از کار او خبردار شده باشند و دنبالش بیایند و هرچند قدمی که می رفت نگاهی به پشت سرش می کرد بز هم که می دانست چوپان و گوسفندها سر کوه هستند دنبال فرصتی بود تا فرار کند. تا اینکه وقتی باز هم گرگ برگشت تا به پشت سرش نگاه کند بزه تمام زورش را داد به پاهایش و فرار کرد و خودش را به گله رساند. سگ های گله هم افتادند دنبال گرگ و فراریش دادند. بز با خودش عهد کرد که دیگر به حرف دیگران گوش نکند و اگر بتواند از گرگ هم انتقام بگیرد. فردای آن روز همان گرگ بز را دید که باز در جای دیروزی می چرد.
با خودش گفت : «اینجا گرگ زیاد است او که مرا نمی شناسد می روم پیشش شاید امروز او را گول بزنم ولی دیگر به او مجال نمی دهم که فرار کند.» با این فکر رفت پیش بز، بز هم که از همان اول او را شناخت خودش را به نفهمی زد که مثلا گرگ را نمی شناسد. گرگ گفت : «آهای بز ! اینجا ملک وقفه، بهتره اینجا نچری بری جای دیگه.» بز گفت : «من حرف تو را باور نمی کنم مگر به یک شرط، اگر شرط مرا قبول کنی آن وقت هر جا که بگی میرم» گرگ گفت : «شرط تو چیه؟» بز گفت : «اگر حاضر بشی و بری روی آن تنور گرم و دو دستت را یک بار در لب آن به زمین بزنی و قسم بخوری که این ملک وقفی است آن وقت من حرفت را باور می کنم.»
گرگ گفت : «خب اینکه کاری نداره» و به سر تنور رفت تا قسم بخورد، زیر چشمی هم اطراف را می پایید که نکند سگ ها یک مرتبه به او حمله کنند غافل از اینکه یک سگ قوی بزرگ داخل تنور خوابیده است همین که رفت سر تنور و دست هایش را لبه تنور زد و مشغول قسم خوردن شد سگی که توی تنور خوابیده بود از خواب بیدار شد و به گرگ حمله کرد. سگ های ده هم رسیدند و او را پاره پاره کردند.
۴- راز دل به زن مگو با نو کیسه معامله نکن با آدم کم عقل رفیق نشو
داستان:
پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن. بعد از این که پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت : «امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه». هم زن گرفت، هم قرض کرد هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد
و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان کرد. زن
وارد خانه شد و به شوهرش گفت : «چه شده؟ خون ها مال چیست؟» مرد گفت : «آهسته حرف
بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون
غیر از من و تو کسی از این راز خبر ندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته
ای.»
زن، تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : «مردم به
فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد.» مردم ده به خانه
آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا
به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از
ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : «پولی را که به تو قرض داده
ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود.»
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و
اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.